#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_523
هوای باغِ
شرجی بندر گرمای هوا توی ذوق نمی زد و می شد بوی دریا را حس کرد ...
. هوا به همراه عطر بهار بوی دریا را هم به مشام می رساند
ساختمانی با نمای سنگی در انتهای باغ پدیدار شد که الله گفت : اینجا برای
. کاکا عرفانه.... وقتی عروس آورد اینجا زندگی می کنه
باز دلم گرفت .. عرفان چرا با آنها آنگونه تا کرده بود ؟ چه امیدهایی که با
! رفتن او در این خانه ی مجلل و زیبا دفن نمی شد
بچه ها در پی هم می دویدند و از ما دور شده بودند ، علی هم رفت و
وقتی عرفان آمد الهه و عارفه که با من مانده بودند لبخندی پرمعنا به روی
هم زدند و خودشان را در بین درختان گم کردندو در نظرشان دو مرغ
.... عاشق ماندند و
نفهمیدم کی خوابم برده بود که برای ناهار بیدارم کردند ... مادر به اتاق
آمد : ریحانه جان ؟ نمی خوای بیدار شی مادر ؟
. تنم خسته بود اما سرگیجه و آن حالت های بدی که داشتم رفع شده بود
سلام کردم و او پرسید : راحت خوابیدی ؟
آره خیلی خوب بود ... اگه نخوابیده بودم الان حال خودمو نمی فهمیدم —
.
... خدا رو شکر که خوبی ... بیا بریم بیرون که وقته ناهاره —
romangram.com | @romangram_com