#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_522

ِس راحتی که داشتم کمی هم نگران

برخورده بود به هر حال با همه ی احسا

"چه شیرین بود

بودم نکند نظرش عوض شود ... آن وقت" عطای من ...

ِس مالکیت ... او برای من بود ... همه ی قلبش قلمرو و سیعی بود

این احسا

... برای عشق من

پس از صرف ناهار الهه ی هجده ساله و عارفه ی شانزده ساله به من

پیوستند ... دختران با محبتی بودند و راحت به دل می نشستند اما

عروسی خواهرشان را

نتوانستم زیاد با آنها ارتباط برقرار کنم . چقدر ذوقِ

داشتند و چقدر به وجود عرفان افتخار می کردند و با چه علاقه ای او را

. به گویش خود " کاکا عرفان " می خواندند و چقدر برایم جالب بود

با وجود آن دو قید استراحت را زدم و به پیشنهادشان برای دیدن از باغِ

پشت ساختمان همراهشان شدم ... رضا و طاها و رها هم با ما همراه شدند

و اندکی بعد علی که جوانی بیست و یک ساله و خجالتی بود هم به ما

. پیوست

زیبایی که پیش رو می دیدم بسیار لطیف بود . با وجود هوای


romangram.com | @romangram_com