#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_521

! نبودم

. کاش

عزت در کنار مادر با آن همه توجه لبخند بر لبانم نشست "

از دیدنِ

" همیشگی باشد این توجه و احترام

عرفان نشسته بود مقابلم ، یعنی عمه خواست که بنشیند .. بلد نبودم ناز و

ادا در بیاورم و نقش بازی کنم ... خودم بودم . همان ریحانه ی سرد و کم

حرف . عرفان اما خوب نقش بازی می کرد .. برایم غذا می کشید و تعارف

... و

ِر عاشق ... ! از

خما

نگاهش اما ... نگاهش فرق داشت با آن نگاِه چشمانِ

نگاهش هیچ حسی نمی گرفتم . هم او حسی روان نمی داشت هم من راه

ِب ریحانه فقط یکبار

های دریافت احساسات را به روی قلبم بسته بودم . قل

... حتی اگر به همان که نباید

! " عاشق می شد"

عمه دیگر مرا عروسم خطاب نکرد ... نمی دانم مراعات مادر را کرد یا به او


romangram.com | @romangram_com