#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_520
عمه این بار کلافه شد : ای بابا زری بگو می خوام بهونه بگیرم ... عرفان
تهران هم خونه می گیره هروقت ایران نیست ریحانه تهران بمونه هروقتم
... برگشت ریحانه م بیاد بندر
مادر لب گشود تا باز مخالفت کند ... او هم نمی توانست مستقیم بر زبان
! آورد دلیل مخالفتش را
خدمتکار آمد و اعلام کرد میز آماده ست . عمه در حال برخاستن گفت :
بعدا در موردش حرف می زنیم... بفرمایید که غذا سرد میشه و از دهن می
. افته
حاجی هم برخاست و ما را به گرمی و با احترام به سر میز دعوت کردند
...میز ناهار را توصیف کنم ؟ خلاصه کنم بهتر است " ندیده بودم چنین
ِز شاِم مهمانی
ضیافتی ... حتی در خواب ! " میزی که آماده شده بود از می
پیمان در رستوران هم رنگین تر بود . غذاهای سنتی و انواع سالاد که
حتی نامش را نمی دانستیم . با این حال باز هم ندید بدید بازی در
نیاوردیم .. شکم که مهم نبود .. مهم عزِت نفس بود . به جای آن ضیافت
شاهانه نان و ماست هم که بود فرقی نمی کرد . اما از اینکه عمه برای
خاطر ما آن همه تدارک دیده بود حس خوبی گرفتم و حس های بِد قبلی
جایش را به محبت و احترامی دوباره داد ... هرچه بودم قدر نشناس که
romangram.com | @romangram_com