#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_519
نمی دانم ! شاید بهتر باشد نامش را دوز و کلک نگذارم ... همراهی من با
... همان دلیل ناگفتنی
" عرفان فقط یک دلیل داشت "
.
خجالتی که به تنم گر انداخت ناشی از همین بود ... شرمنده ی عمه و همه
. ی ذوق و خوشحالیش می شدم
! سعی کردم از حرفهایش بی تفاوت بگذرم. من گذشتم اما مادر نه
. عمه جان من هنوز به ریحانه حرفی نزدم —
چشمان عمه به تعجب نشست : این قدر بی اهمیت بود ؟
مادر نگران از اینکه عمه از او دلگیر شود گفت : نه عمه جان .. موضوع این
نیست .. ریحانه فعلا درس داره... نمی خوام به جز درس به چیز دیگه ای
. فکر کنه
عمه اخمهایش در هم بود و لحنش حق به جانب : گفتم که عرفان مخالف
درس خوندن ریحانه نیست ... تا هر جا که دلش می خواد می تونه درس
. بخونه .... حتی دکترا
. حرفهای عمه شیرین بود اما به من ربطی نداشت
مادر گفت : راستش عمه... جدا از این دلم نمیاد دخترمو به راه دور شوهر
... بدم
romangram.com | @romangram_com