#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_514

محق

! خوشش نیامده بود و رفته بود

لبخند کجی به تفکراتم زدم و به سوی عمه ی آغوش گشوده رفتم : سلام

. عمه جون

!!... لبخندش به پهنای صورتش بود ... چرا که نه

! ــ سلام به روی ماهت عروس قشنگم

. نگاهم بی اراده به اخم های ناباوِر مادر گره خورد

خصلت مادر نبود رو ترش کردن اما اینبار استثناء بود : من که بهتون گفتم

... عمه

... عمه خندید : باشه ... فعلا هیچ نمی گم بعدا به تفاهم می رسیم

با این کلام ما را به درون دعوت کرد ... چه خانه ای .. چه وسایلی !

حوصله ی توصیِف آن همه نداشته را ندارم . سعی کردم مثل ندید بدیدها

نگاهم را به اطراف نگردانم ... نداشتم که نداشتم ! بالاخره یک روز من هم

...

وارد شدیم ... فرزندان دیگر عمه را اول بار بود که می دیدم . علی و الهه و

. عارفه . در برخورِد اول که خونگرم بودند تا برسیم به آینده

الهام و حاج محمد تقی نبودند و عمه با گفتن اینکه الهام با نامزدش برای

خرید رفته و حاجی هم ظهر میاد خونه ما را دعوت به نشستن کرد و به


romangram.com | @romangram_com