#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_515
خانم میانسالی که ظاهرا "خدمتکارشان بود دستور پذیرایی داد . آن
خدمتکار مرا یاِد مادرم انداخت ... او هم در خانه های مردم اینگونه ... ؟؟ !
. قلبم فشرده شد و بغضم را فرو دادم
پس از نوشیدن یک نوشیدنی خنک ما را به اتاقهای مهمان هدایت کردند تا
دمی تنهایی و
خستگی راه را از تن به در کنیم . من که به شدت مشتاقِ
ِس نویی
ِب راحت بودم ، لباس هایم را عوض کردم ... یکی دودست لبا
خوا
که مادر بی آنکه به من بگوید برایم خریده بود را به همراه داشتم . یکی از
ست با آن دو ... زیبا
آنها را پوشیدم تونیک سرمه ای و شلوار مشکی و شالِ
! بود
مادر بیرون رفت و من ماندم و اتاقی پر از سکوت و آرامش ! روی تخت
دراز کشیدم ، عادت نداشتم اما راحت بود ، چشمهایم را بستم... می شد
ِم چشمهای عطا می گذاشت
. راحت خوابید اگر غ
هر آدمي تووي دلش،
romangram.com | @romangram_com