#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_513



پس از تقریبا "هجده ساعت راه از تهران تا بندر عباس بالاخره به ترمینال

رسیدیم. ساعت ده صبح . قرار بود عرفان به دنبالمان بیاید و ما را با خود

. به خانه شان ببرد

از دیدنش هیچ حسی به من دست نداد جز اضطراب و کمی دودلی ... من

چه می کردم ؟ عطا به مرگم راضی می شد ... وقتی او را پشت میله های

زندان خسته و کلافه و عصبی با چشمهای غمگین تصور کردم همه ی ترس

هایم را پس زدم . او باید باز می گشت ، پس از آندیگر هیچ چیز مهم نبود

!

. عرفان با رویی گشاده و استقبالی گرم ما را به خانه ی پدرش دعوت کرد

نگاهش به من حرف ها داشت و یک خواهش .. آن هم راز داری . شاید بلد

بودم حرِف نگاه آدمها را بخوانم اما بلد نبودم با نگاهم حرف بزنم ! بعدا "

. ثابت می شد که راز دارم و او نباید نگران می بود

عید هم مثل مردم این زمانه شده بود ... رنگ و بوی شادش را بیش از حد

تصورم به خانه ی عمه ، خانه که نه .. قصر زیبا ! و اهلیش پاشیده بود ...

اصلا "در خانه ی آن ها اطراق کرده بود ... ، هر چه بود عمه و خانواده اش

ثروتمند بودند و چه دلیلی بهتر از این ؟؟ ...اما خانه ی ما ... برای خانه ی

ِر اجاره ای ما گویی فقط از روی دیوار سرکی به درون کشیده بود و


romangram.com | @romangram_com