#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_512
ماشینی می شدم . حالت تهوع بیچاره ام می کرد مدام باید از تنقلات و
. تخمه و کشک خشک استفاده می کردم
با این وجود هر چه از تهران دور می شدیم و به کویر نزدیک بر شدت
. گرمای هوا آن هم در نوروز افزوده می شد
! کویر زیبا بود... یک دست و بی ریا نه هزار رنگ و فریبا
تماشای کویر به من آرامش می داد... کویر پر بود از سکوت ! کویر هوایش
غم داشت ! شاید به باران عاشق بود و دلتنگ دیدار !دل عاشق مرا بی تاب
می کرد ... یک بی تابی عاشقانه ی دوست داشتنی ! یک حس خوب ...
. آنقدر خوب که بعدها بی شک دلم هوایش را می کرد
کاش عطا بود ... با همه ی شیطنتهای مثبت هجده و حرص درآرش ! فقط
کاش بود... نمی دانم... شاید هم اگر بود هرگز عازم این سفر نمی شدم .
آخر دیگر لازم نبود پیشنهاد عرفان را بپذیرم و آنجا به خواستگاریش پاسخ
مثبت دهم و به اصرا او و عمه پای سفر ه ی عقد بنشبنم ... لازم نبود با او
... شرط کنم اول پول بعد
صدای سرفه ی مسافری مرا از افکارم بیرون کشید ... واقعیت زندگی من و
عطا گره بود ... یک گره کور ! که شاید تنها راه باز شدنش همین بود که به
. عقلم رسیده بود
romangram.com | @romangram_com