#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_511
داری ؟حال و حوصله داری؟
سکوتم را که می دید می گفت : ریحانه گاهی شک می کنم که اصلا دل تو
سینه ت هست یا نه ... اون بچاره تو زندان داره می پوسه اونوقت تو داری
برنامه ی سفر و عروسی رفتنو می چینی ؟
چه می توانستم بگویم ؟ او چه می دانست از دغدغه های ناگفته ی من؟ از
! درد دلم ... از غمی که داشت از پا درم می آورد
با این همه وقتی عمه برای بار چندم تماس گرفت
و مادر را در معذورات قرار داد حاضر شد بار سفر یک هفته ای به جنوب را
ببندد . البته به نظر من بهترین دلیل رضایتش این بود که عزت خبر آورد
که عطا خواهش کرده حتما برای عدض شدن حال و هوایمان به این سفر
برویم ... دلیل عطا هم چیزی نبود جز دور کردن من از رقیب خیالیش ...
رقیبی که می خواست در مبدا نگهش دارد و مرا حتی شده برای چند روز
دور کند در حالی که نمی دانست آن به ظاهر رقیب در مقصد نشسته است
. و هدف اصلی من
پس از آن که مادر این حرفها پای تلفن از عطا شنید کوتاه آمد و با میل و
. رغبت راهی شد
سفر با اتوبوس با آن مسافت طولانی برای من مثل جان کندن می مانست !
از همان اول دچار حالت کذایی ماشین زدگی یا به قول جنوبی ها بد
romangram.com | @romangram_com