#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_510

از شب تا زمانی که فکرت

بیداریم را ببرد

...امانِ

عید با همه ی طراوت و شادابیش از راه رسید ... همه عید داشتند ما هم

...

سفره ی هفت سین مادر زیبا بود . همه ی اعضای خانواده دور آن جمع

شدیم عزت هم بود و چه عجب که دل از آن خانه ی کلنگی و همه ی

دلخوشی هایش گرفته بود و دل خوش ساخته بود به مادر و بچه هایش !

چه از این بهتر؟ اما آیا بد بینی بود که من باز هم به عزت شک داشته باشم

؟ حق داشتم یا ذهنم بیمار بود؟

سر آن سفره و آن دقایق بیش از هر زمان دیگر دلم برایش تنگ شده بود ...

تنها بود و افسرده ... دعای هنگام تحویل سالم شد رهایی او ... آمدن و

... ماندن او

مادر برایش گریه کرد ...عزت هم ! و من همان بغض سنگین را

. فروخوردم ...دلتنگی برای او رازی بود بین من و خودم

مادر به رفتن به جنوب راضی نبود اما خواهش بچه ها و اصرار من دلش را

نرم می کر د . می دانستم دلش پیش عطاست ... گریه های گاه و بیگاهش

را می دیدم ! گاهی که اصرار مرا می دید نگاهش سرد می شد : واقعا دل


romangram.com | @romangram_com