#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_505
هنگام کار در دفتر حواسم سرجایش نبود . مدام اشتباه ... آنقدر که صدای
پیمان در آمد :حواست کجاست ؟ می دونی داری چیکار می کنی ؟ مگه
نگفتم همه ی قرار ها رو کنسل کنی ؟
! شرمنده سر به زیر انداختم : معذرت می خوام
. ــ لطفا بیشتر حواستو جمع کن . آخر سالی نمی خوام مشکلی پیش بیاد
. ــ چشم
به سمت اتاقش مایل شد اما نرفته برگشت : مشکلی پیش اومده ؟
! نگاهم را شیشه ی تمیز عینکش گرفتم : نه
... ــ اگه کمکی از دسِت من یا پری بر میاد بگو
. ــ ممنون
! ــ تعارف که نداری
لبخنِد بی رمقی بر لبهایم نشاندم : نه . من که مدام شما رو زحمت می دم .
محبت های شما هستم
. ممنونِ
. لبخند زد : امیدوارم واقعا مشکلی نباشه
به راه افتاد . هنوز به اتاقش نرسیده بود که نیکی از راه رسید . این دختر
. فقط انرژی مثبت منتقل می کرد . بی اراده به رویش لبخند زدم : سلام
... پر از مهربانی بود : سلام عزیزم . خسته نباشی
romangram.com | @romangram_com