#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_504
خود نمی راندم ... دیگر آن همه تلخی نمی کردم ... با دلش راه می آمدم ...
ابراز می کردم آنچه نسبت به او همه ی جان و تنم را گرفته بود ... همه ی
پاکم را
! عشقِ
با همه ی دل ، یک دله کردن هایم باز هم ترسی به قلبم چنگ می انداخت
که اگر عرفان زیر قولش می زد چه ؟ !آن وقت من بودم و یک دنیا
شکسته ی عطا هر چند به خاطر
پریشانی و پشیمانی ! من بودم ودلِ
... خودش بود
مادر بودم ... نمی دانستم چگونه می توانم راضیش
از طرفی هم نگرانِ
کنم ... چطور از عطا و خواسته ی قلبی اش می گذشت ؟ او که قرار نبود
بداند این یک بازی ست برای آزادی عطا ! اگر اجازه نمی داد .. اگر سخت
! می گرفت
شبها کابوس می دیدم عرفان زیر قولش زده ، گاهی می دیدم عطا آمده و
... قصد کشتنم را دارد . گاهی هم
ِر کلاس های درس و نه
و چقدر آشفته بودم در آن سه روز ، در خانه ، س
romangram.com | @romangram_com