#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_503
جز اینکه قدم بزنیم
چیزی نمی گم از دردام
بیا با یه دلیل خوب از هم دل بکنیم
بیا بغضمو خالی کن
...... یه روزی می ری و می دونم اون روز نزدیکه
قایق کاغذی
آن روز به اندازه ی سه سال فکر کردم ... تنها به نتیجه رسیدن سخت بود
...
قرار بود ناِم مردی به جز عطا در شناسنامه ام بنشیند ... اگر عطا می فهمید
؟ اصلا نمی دانستم باید عطا را در جریان بگذارم یا نه ؟ محال بود اجازه
دهد ... بی شک حاضر بود سال های سال در حبس بماند اما به این طریق
. رها نشود
او بود . به خاطر او
من اما ، نقطه ی پررنِگ خواسته های ذهنم آزادیِ
... حاضر بودم
دلم را به این رضا می کردم که عطا وقتی فهمید قضیه از چه قرار بوده و
عرفان نه خودش که تنها نامش در زندگیم نقش داشته کوتاه می آمد و
همان می شد که من می خواستم ... پس از آن وقتی می آمد دیگر او را از
romangram.com | @romangram_com