#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_506

او گل از گلش شکفت و به گرمی استقبال کرد

. پیمان برگشت و با دیدنِ

خدایا ، من هم دلم می خواست عطا را ببینم ! کلافه به خودم گفتم "

"عاشق شدنت چی بود دختر ؟

پس از ورود آن ها به اتاق پیمان نشستم و مشغول به کار شدم . روِز

گذشته آخرین مهلتی بود که عرفان برای فکر کردن داده بود اما هنوز تماس

نگرفته بود ...نا آخود آگاه منتظر تماسش بودم ... در همان حال مشغول به

. تنظیم قراردادی که پیمان ساعتی پیش خواسته بود شدم

لرزش گوشی را حس کردم و آنقدر ذهنم به هم ریخته بود که بی توجه به

شماره ی تماس پاسخ دادم : بله ؟

ِر افکارم و انتظاری که آن سه چهار روز

صدایی به گوشم نرسید و تحِت تاثی

در آن دست و پا می زدم گفتم : آقا عرفان ؟

شماره ی

باز هم صدایی نبود به صفحه ی گوشی نگاه انداختم و با دیدنِ

. ناشناس اما تقریبا آشنا قلبم از جا کنده شد ! عطا بود

ناگه صدای همهمه و شلوغی در گوشم پیچید و لابه لای آن صدای عطا :

.. ریحانه ؟ الو


romangram.com | @romangram_com