#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_497
... درگیری عطا با سرمدی بر س
... ــ خب ریحانه جان ...بیا بریم تو
... دستم را گرفت : خواهش می کنم
... شرمنده ی پریا بودم .. به خاطر من تا آن لحظه بیرون مانده بود
بی حرف با او همراه شدم که گفت : بهت گفت چرا اینجوریه ؟
... سرتکان دادم : آره ... چقدر دلم برای این طفلک سوخت
مهربون تو
... ــ قربون دلِ
... ــ بیچاره دست خودش نبود که
سر میز که حاضر شدم همه ابراز تاسف کردند . من اما ذهنم مشغول بود ...
درگیری عطا و سرمدی که تا آن روز نفهمیده بودم
. به دلیلِ
تازه به خانه رسیده بودم که عرفان تماس گرفت . همه خسته از کار و
تلاش روزانه خواب بودند . عزت هم بود و گوشه ی هال روبه روی
. تلوزیون خوابش برده بود
. با این حال در اتاقم را بستم
... ــ سلام عرفان خان
ــ سلام ریحانه جان .. خوبی ؟
romangram.com | @romangram_com