#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_496
پدرش آن قدر مصمم باشد . اما عطای من
انتقاِم خونِ
داشت برای گرفتنِ
هم بی گناه بود ... خدایااین گرِه کور چطور باز میشه ؟
... سعی کردم لحنم مهربان باشد : مهم نیست .. فراموشش کنید
نگاهش به چشمانم خیره ماند : ما رو می بخشید ؟
لبخندم بی رنگ بود : هیچ کدوم نمی دونستیم قراره همچین اتفاقی بیفته
...
پریا به سویمان می آمد شهاب گفت : عطا حق داشت که می گفت تو رو با
! دنیا عوض نمی کنه
کلامش در ذهنم پژواک پیدا کرد ... چرا عطا باید چنین حرفی به او که
سایه اش را با تیر می زد گفته باشد ؟؟ شهاب قبلا گفته بود : پدرم تو رو
! خیلی وقته بهم پیشنهاد داده
. ــ بازم عذر می خوام ... خداحافظ
خرابش
آرام پاسخش گفتم و او به راه افتاد پریا در مورد شورانگیز و حالِ
صحبت می کرد ، من اما چیزی در ذهنم شاخ و برگ پیدا می کرد ...
ِر چه بوده ؟؟ نکند باز هم من
romangram.com | @romangram_com