#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_493
ِر حقارت
با
رسیده توجه کنم با گامهایی سریع به راه افتادم ... من توانِ
. کشیدن نداشتم
بیرون رسیدم .. خنکای هوای شبانگاهی صورتم راکه میرفت با بارش اشک
هایم خیس شود نوازش داد .... هنوز در بهت و حیرت بودم ! در یک آن چه
اتفاقی افتاد که باعث شد شورانگیز انگونه واکنش نشان دهد ؟ چه مشکلی
ِر میز
... با من داشت ؟ چرا س
.....ــ ریحانه جان ؟؟ ریحانـــ
برگشتم و پریا چهره ی اشک آلود و احتمالا "زخمی ام را دید : الهی قربونت
برم ... چی شد یه دفعه ؟؟
بغضم سنگین تر و بزرگتر از آن بود که بگذارد صدایم بیرون بیاید ! سر به
. زیر انداختم
! دستم راگرفت : متاسفم ... خیلی ناراحت شدم
چانه ام لرزید... لبزدم و صدایم گویی از ته چاه آمد : مهم نیس ... من می
... رم.. از آقا پیمان عذر خواهی کن
ــ نه ... ممکن نیست بذارم با این حال بری .. بیا شام بخور خودم می
romangram.com | @romangram_com