#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_494

.... رسونمت

! ــ نمی تونم پریا .. حالم اصلا خوب نیست .. خواهش می کنم درکم کن

پارادوكس يعنى؛

تماِم روز به

دوست داشتنت

مشغول باشم

َمت

....و شب بفهمم ندار

قبل از اینکه تماس برقرار بشود شهاب به همراه شورانگیزکه سرتاپایش می

لرزید از رستوران خارج شد نگاه پریا به آن ها که جلب شد تماس را قطع

... کرد :یه لحظه صبر کن الان میام

. به سمت آنها به راه افتاد

نگاه شهاب به من ثابت ماند روگرفتم و دورتر شدم... بیش از پیش چشم

. دیدنش را نداشتم

... ــ ریحانه خانوم ؟ صبر کنین خواهش می کنم

به طرفش برگشتم و خشم آگین گفتم : بلای دیگه ای هم مونده که سرم

نیاورده باشین ؟

صورتش را شرم فرا گرفت نگاهی به پریا انداخت که شورانگیز را سوار


romangram.com | @romangram_com