#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_491

وارد سرویس بهداشتی شدیم پریا و دوستش که مونا نام داشت مدام در

حال صحبت بودند . قبل از آنها برگشتم بیرونو منتظر ماندم که دیدم

شهاب به همراه شورانگیز نزدیک می شوند . نگاهم را گرفتم و خودم را به

. ندیدن زدم

صدای شهاب در گوشم نشست : ریحانه خانوم ؟

عجیب بود که با آن همه غرور برای صحبت پیش قدم شود ، اما شد ! به

سمتشان چرخیدم ، و نگاهم در نگاهش نشست : ممکنه خواهرمو راهنمایی

کنی ؟

علامت سوال بزرگی که در چشمانم نشست را دید و گفت : شورانگیز از

مکان های عمومی وحشت داره ! ناچار بودم همراهم بیارمش آخه

! پرستارش بیمارستان بستری شده

هیچ از آن توضیحات سر در نمی آوردم . با این حال به سوی شورانگیز

دست دراز کردم و او با تردید به شهاب نگاه کرد و شهاب با چهره ای

مهربان و لبخندی که ندیده بودم گفت : خیالت راحت عزیزم... ایشون

. ریحانه ست

نگاِه سرد و آراِم شورانگیز به آنی به خشم نشست ، چهره ی سپیدش به

سرخی گرایید و با حرکتی ناگهانی به سوی من حمله کرد ... آنقدر غافل

گیر شدم که نتواستم از خودم هیچ دفاعی بکنم ... شهاب وحشت زده او


romangram.com | @romangram_com