#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_490

... گرفتاری نداشت ! لازم نبود هم درس بخواند هم کار کند

"

وقتی پیمان تک تک ما را به او معرفی کرد با خوشرویی ابراز خوشحالی

کرد و با لبخند مرا مخاطب قرار داد : پیمان جان خیلی از شما تعریف می

. کنه ... من خیلی دوست داشتم شما رو ببینم

نمی دانم پیمان چه گفته بود اما با این کلام نیکی همه ی نگاه ها به سمت

من جذب شد و مرا از خجالت گلگون کرد : ایشون به من لطف دارن !

ِب مقابلم دوخته شد از نگاه خیره اش هیچ خوشم نیامد

نگاهم به شها

! هرچند خیلی زود مسیر نگاهش را تغییر داد

شورانگیز هنوز نگاهش را در سکوت به میز دوخته بود و گویی در این عالم

نبود ... چقدر دلم می خواست بیشتر در موردش بدانم . هرچه ظاهرش

.... عادی نشان می داد ، رفتارش

دقایقی دیگر میز پر از سالاد و سوپ و ... شد . پریا برخاست نمی خوای

دستتو بشوری ؟

بدم نمی آمد خارج از آن جمع نفسی بکشم . با او همراه شدم . بهترین

فرصت بود تا از او در مورد شورانگیز بپرسم اگر همان دوستش به دنبالمان

. نمی آمد . به ناچار باز هم سکوت کردم و نپرسیدم


romangram.com | @romangram_com