#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_489
می دادند نداد ! و جالب تر اینکه هیچ کس هم تعجب نکرد و ظاهرا "فقط
من بودم که این رفتار او به نظرم غیر غادی آمد . صورت سفید و چشمان
روشنش با آن حالت ابروهای مغرورش شباهت قابل توجهی به شهاب
داشت ... دوربین عکاسی که به گردن داشت هم خیلی عجیب بود ! پریا که
توجهم را به آن دختر دید کمی به سویم مایل شد : اسمش شورانگیزه !
. خواهر آقا شهابه
. با آن شباهت نمی توانست غیر از این باشد
. نگاهش کردم : چه خوشگله .. اسمش خیلی بهش میاد
! نگاهش متوجه به شورانگیز بود : آره طفلی
با کنجکاوی نگاهش کردم : مشکلی داره ؟
لب گشود تا بگوید اما دختری که کنارش نشسته بود او را به نام خواند و
او بی حرف دیگری همه ی توجهش را داد به او و من بر حس کنجکاوی ام
غالب شدم و سعی کردم بی تفاوت باشم اما آن همه سکوت و در پیله ی
! خود بودن عادی نبود
حواسم را دادم به پیمان که در مورد نیکی صحبت می کرد ، پیمان عاشق
... خوش به حال نیکی ،
بود ! رنگ نگاهش رنگ نگاه چشمان عطا بود "
عشقش کنارش بود ... خوشبخت بود ... مثل من آن همه بدبختی و
romangram.com | @romangram_com