#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_488

! باشند باز هم از ارزشش کم نخواهد شد

کم کم تعداد زیاد شد . پیمان و نامزدش هم از راه رسیدند ، حق با پریا

ِر ساده خیلی دل نشین و خواستنی به نظر می

بود ... نیکی با آن ظاه

! رسید

. وقتی پیمان معرفیش کرد همه به آن ها تبریک گفتند.. من هم

دو صندلی دیگر خالی بود که پس از گذشت دقایقی دو مهمان دیگر از راه

رسیدند .. مهمانی که نمی دانم چرا آن روزها آنقدر چشمم ناخواسته به

جمالش روشن می شد . با دیدنش اخم بر چهره ام نشست.. از آمدنم

. پشیمان شدم

آدما بی موقع،

... به پست هم میخورن

این دردناک ترین کاریه که،

!....دنیا با آدم میکنه

شهاب به همراه دختر جوانی به جمع پیوست . همه اورا بارویی گشاده

تحویل گرفتند ... من اما سلامش را زیر لب پاسخ گفتم . دختری که

همراهش بود به نظرم عجیب آمد نه سلام کرد نه تبریک گفت نه اصلا "به

کسی نگاه کرد ! حتی پاسخ احوالپرسی ها را که مهربانانه مخاطبش قرار


romangram.com | @romangram_com