#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_487

. ــ بار دیگر درآینه به خودش نگاه کرد : خب بریم دیگه

چهره ی زیبایی داشت اما توجه چندانی به حجابش نداشت ... شالش را

بی قید می پوشید و زیاد آرایش می کرد . با این حال مهربانیش را دوست

. داشتم

. با هم از شرکت خارج شدیم

رستوران خیلی دور نبود و تقریبا بعد از بیست دقیقه رسیدیم . یک

رستوران خیلی شیک که به عمرم ندیده بودم ! اما هیچ کجای دنیا برای من

آن سفره خانه ی سنتی نمی شد . دلم از یادآوری آن روز با آن خاطره ی

بی تابم عطا را می خواست

. شیرین خیلی گرفت... دلِ

به همراه پریا به سمت میز بزرگ و طویلی به راه افتادیم که چند دختر و

ِر جوان آنجا نشسته بودند .آنها با دیدن پریا لب به خنده گشودند و به

پس

گرمی از حضورش استقبال کردند . پریا ما را به هم معرفی کرد ، نام هایی

که در ذهن پریشانم نماند . صندلی پیش کشیدم و نشستم . با آن ظاهر

ساده در میان آن ها واقعا.. نمی دانم بگویم وصله ی ناجور بودم یا تافته ی

جدا بافته ؟ خودشیفته نیستم اما حجاب و سادگیم خیلی به چشم می آمد

.حجاب چیزی که ارزش بوده و هست هرچند ناهنجاری ها کمرنگش کرده


romangram.com | @romangram_com