#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_485
. کردم و او بهاتاقش بازگشت ، باید به مادر اطلاع می دادم
مادر مخالفتی نداشت . می دانست با هر دسته و هرجمعی نمی پرم ! به
. من اعتماد داشت و چه حس خوبی می داد این اعتماد
لباس هایم در حد آن طبقه نبود اما آنقدر هم درب و داغون نبود که
. خجالت زده ام کند
در طول روز نا خودآگاه منتظر تماس عرفان بودم ... حس می کردم می
!! خواهد چیزی به من بگوید که بقیه از آن بی خبرند
پیمان ساعت شش از شرکت به دنبال نامزدش رفت و قرا شد من و پریا با
هم برویم . پریا خیلی خوشحال بود : نمی دونی نیکی چه دختر ماهیه !
... خیلی خوشحالم که پیمان انتخابش کرد
نیکی هم حتما از طبقه ی خودشان بود . به او حسادت نمی کردم اما من
هم دلم می خواست وضعی مشابه به او داشتم ... از همین طبقه بودم ...
.... عطا هم یکی مثل پیمان
به افکارم لبخند زدم و به خودم گفتم " پای ثابت شدا ... خوب گرفتارش
" شدی
دیگر به این ندای درونی جوابی نمی دادم . مگر دست خودم بود که
! بخواهم یا نه
پریا تجدید آرایش کرد و به شوخی به من گفت : نمی خوای دستی به
romangram.com | @romangram_com