#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_484

نگاهم را از مانیتور مقابل برداشتم : جانم ؟

. لبخند بر لبهای سرخش جا خوش کردم بود : خسته نباشی گلم

. ــ ممنون ... شما هم

. ــ تماس بگیر به مامانت بگو شام با ما هستی

هنوز حرفی نزده بودم که ادامه داد : پیمان می خواد نامزدشو به دوستاش

. معرفی کنه

... تبسم کردم : مبارکه ... امامن مزاحم

!!اخم کرد : مزاحم چیه دختر جون ؟چقدر تو تعارفی هستی ؟

... ــ تعارف نکردم پریا خانوم

ــ اما و اگر واسه من نیار .. به مامانت اطلاع بده... شبم خودم می

. رسونمت

بدم نمی آمد با آن ها همراه شوم ، اما حس می کردم وصله ی ناجوِر آن

جمع خواهم بود . این بود که دوباره لب گشودم : ممنون پریا جون باور کن

...

! چشم غره رفت : اگه نه بیاری نه من نه تو ها

لبخندش را تکرار کرد و مهربان گفت : دلم می خواد از این حال و هوا

! بیرون بیای . دلم می گیره وقتی میبینم اینقد توَهمی و غصه می خوری

مهربانیش طرحی از لبخند بر لبانم نشاند . دیگر نشد نه بیاورم ... سکوت


romangram.com | @romangram_com