#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_483

درهم و برهم زیادی در سر داشتم که بعضی خیلی آزارم می دادند .. عزت

چه می دانست از آینده و آمدن و نیامدن عطا که به فکر شوهر دادن من به

ِس دیگر بود ؟

ک

شب سختی را گذراندم . فکر اینکه عزت چیزی را در مورد عطا از ما پنهان

می کند مثل خوره به جانم افتاده بود و خواب را با همه ی خستگیم از

چشمانم گرفته بود ، آنقدر پهلو به پهلو چرخیدم که دم صبح پلک هایم

روی هم افتاد و اگر مادر بیدارم نکرده بود حتما خواب می ماندم . کلاس

نداشتم و باید به شرکت می رفتم . آن روز تا غروب شرکت می ماندم به

. جبران ساعت هایی که برای دانشگاه غیبت می کردم

. پس از خوردن چند لقمه نان و پنیر با عجله آماده شدم

مانتو و شلوار جین و شال مشکی ام را پوشیدم به همراه بافِت خاکستری

رنگی که خیلی دوستش داشتم ، هم گرم بود هم شیک . وقتی به دانشگاه

. نمی رفتم به جای مقنعه شال می پوشیدم

کوله ی کتانی ام را بر دوش انداختم و راهی شدم . هنوز ذهنم درگیر بود .

تمام طول راه انقدر در فکر بودم که وقتی به شرکت رسیدم از گذر زمان به

. آن سرعت تعجب کردم

نزدیک ظهر بود که پریا از اتاقش بیرون آمد : ریحانه جان ؟


romangram.com | @romangram_com