#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_482
خونسرد گفت : اصلا خبر نداشتی ؟
مبهوت مانده بودم
! ــ نه
! ــ عجب
ــ پس بهتره بین خودمون بمونه که من تماس گرفتم ... الان نمی تونم
. صحبت کنم... فردا دوباره تماس می گیرم
خداحافظی کرد و مرا در دنیایی از ابهام رها کرد ... پچ پچ آنروز عزت و
... مادر
ناخوشم،
گیجم،
غمینم،
خسته ام،
مات ام
!!ببین
.. با نبودت هر بلایی بود آوردی به بار
خواستگاری عمه از من برای عرفان چیز عجیبی نبود ، او از علاقه ی عطا و
قرار مدارهای ناگفته مان بی خبر بود . همه ی تعجبم از این بود که چرا
عزت اصرار داشت مادر موضوع خواستگاری را به من بگوید ! فکرهای
romangram.com | @romangram_com