#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_479

باید از شنیدن صدایش خوشحال می شدم ؟

ــ بله الان شناختم ... خوبین ؟ عمه جان .. عمو محمد تقی .. همه خوبید ؟

ــ خدا رو شکر خوبیم ... بد موقع که مزاحم نشدم ؟

اهل تعارف بی خود نبودم : مراحمید اما الان تو تاکسی هستم ... اگه اجازه

... بدید

حرفم را قطع کرد : ببخشید .. ببخشید شرمنده م ... یک ساعت دیگه تماس

. می گیرم

چه کار واجبی داشت ؟

. ــ باشه

. ــ مراقب خودت باش

جانم ؟

.ــ ممنون . خدانگهدار

تماس را قطع کردم و به نگاه کنجکاو رضا لبخند زدم : عمو عرفان بود ...

. خواست احوالپرسی کنه

گفتم احوالپرسی اما خودم مطمئن نبودم ! با این حال زیاد فکرم را درگیر

. او نکردم و باز هم از خوشحالی بچه ها ذوق کردم

به خانه رسیدیم . مادر با دیدن صورت شادان بچه ها مرا بوسید : خدا

خیرت بده مادر ... هزا برابر این که برای این طفل معصوما خرج کردی


romangram.com | @romangram_com