#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_478
صورتش می آمد ... برای خودم واقعا هیچ نخریدم ... دلم خوش نبود ..
حال و حوصله ی تحویل سال و عید ... حتی تعطیلی و در خانه ماندن را
! نداشتم . همه ی آن ها دل خوش می خواست
با آن همه خرید و حضور بچه ها برگشتن با اتوبوس واحد سخت بود ،
. یکبار تاکسی سوار شدن آن هم دربست به جایی بر نمی خورد
رها ذوق زده وسایلش را به سینه می فشرد و از ابراز خوشحالی اش هیچ
ابایی نداشت و لبخند بر لبانم می نشاند . وقتی گوشی در جیبم لرزید رها
را که روی پایم نشسته بود را جا به جا کردم تا گوشی را بیرون بیاورم .
شماره ای بود ناشناس که همه ی شوق پاسخ دادنم را گرفت ! عطا نبود
...هر وقت تماسی داشتم نا خود آگاه ذهنم به سوی او پر می کشید . فقط
. می خواستم او باشد
لب برچیدم و با تردید پاسخ دادم : بله ؟
. ــ سلام
صدای خندانی که آن سوی خط بود کمی آشنا به نظرم رسید اما نشناختم :
سلام... بفرمایید ؟
ــ بازم تحویل نمی گیری ما رو ؟
. کلامش هم آشنا بود
. مکث کردم و شناختم و قبل از اینکه نامش را بر زبان آورم گفت : عرفانم
romangram.com | @romangram_com