#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_477

ایستگاه برسم . خسته و بی حوصله بودم و در افکار بی سر و ته خودم

غرق ، که با صدای بوق اتومبیلی از جا پریدم ، نگاه خشمگینم را به سوی

! راننده اش روانه کردم که با دیدن شهاب متعجب شدم

. او با همان حالت خونسرد پیشین گفت : سوار شو ... می رسونمت

چهره ی به اخم نشسته ی عطا در خاطرم مجسم شد ، لب زدم : ممنون ؛

. مزاحم نمیشم

. مزاحم نیستی ... مسیرم همون طرفاست —

. من با او نمی رفتم ! در رابستم

! ــ ممنون ، مسیر من با شما یکی نمیشه

شاید توقع نداشت که آنگونه اخم در هم کشید و بی حرف دیگری پا بر

پدال گاز فشرد و از مقابلم دور شد . حرف های عطا در گوشم بود ... نباید

می گذاشتم شهاب سرمدی به من نزدیک شود . سلام گرگ بی طمع نبود !

! با آن رفتاری که در دفتر پیمان داشت این تعارف بوی خوبی نمی داد

. به راه افتادم... بچه ها منتظرم بودند

شوقی که در نگاه بچه ها به هنگام خرید نشسته بود خستگی را از تنم

بیرون می کرد . برای هر سه لباس و کفش خریدم ... برای مادر هم یک

پیراهن نخی زیبا و یک روسری خوشرنگ با زمینه ی مشکی و گل های

بهاری از تصور چهره ی زیبای مادر لبخندی بر لبم نشست حتما خیلی به


romangram.com | @romangram_com