#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_476

. می گذشت ، بیش از آنچه بشود تصورش را کرد سخت بود

تماس های گاه و بی گاه عطا و شنیدن صدای غم زده ی او هم نه تنها

. دردی دوا نمی کرد که بر شدت درد هایم نیز می افزود

کیفم را برداشتم تا بروم و به پیمان بگویم کارم تمام شده و قصد رفتن

دارم که در اتاقش گشوده شد و او به همراه شهاب بیرون آمد . دل نگاهم

بار دیگر از سردی نگاه شهاب فرو ریخت ، به او امیدی نداشتم اما نا امیدی

! همه ی وجودم را گرفت

. ــ با اجازه تون دارم می رم

. پیمان لبخند زد ، لحنش هم گرم بود : خسته نباشی . برو به سلامت

نگاه بی تابم را مهار کردم تا به سوی شهاب به التماس نیفتد . تنها چیزی که

. می شد از نگاهش خواند این بود که التماس بی فایده ست

.خداحافظی کردم و از ساختمان خارج شدم

.هوا سرد بود با این حال لطافت بهار را می شد کاملا حس کرد

درختان همه جوانه زده بودند و عطر بهار در فضا پراکنده بودند .همه نوید

بهار می دادند ...همه چیز رنگ و بویی از بهار و تازگی به خود گرفته بود

...اما ...بیچاره " دل سرگشته ی من

" !

به آن سوی خیابان به راه افتادم ، راه زیادی را باید می پیمودم تا به


romangram.com | @romangram_com