#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_475
پیمان سفارش قهوه با کیک داد . از دیدن دوباره ی شهاب سرمدی حس
... بدی پیدا می کردم
وارد اتاق پیمان شدم . شهاب برخلاف دقایقی قبل ، همه ی نگاهش را
متوجهم کرد و سر تا پایام را کاوید . بی تفاوت پذیرایی کردم و تشکر
پیمان را آرام پاسخ دادم و بیرون آمدم . چقدر از نگاه های دقیق و ذره
. بینی بدم می آمد
بقیه ی کار هایم را سریع انجام دادم تا بروم ، به بچه ها قول داده بودم که
ِس عید به بازار ببرم . بچه بودند و دست خالی و دلِ
ان ها را برای خرید لبا
! خوش سیری چند را که نمی دانستند یعنی چه
هر چه می رسید انجام می دادم تا مبادا حسرتی بر دل کوچکشان بماند ،
هر چند عزت هم آن روزها خوب برایشان خرج می کرد اما نگاهشان به
دستان من توقع بیشتری داشت روی محبتی که همیشه از من دیده بودند
. بیشتر حساب می کردند تا پدرانه هایی که عزت رو می کرد
اما دلم برای خودم هیچ نمی خواست هیچ ، جز عطا . ! اگر می آمد عید
من هم سبز و بهاری می شد . در نبودش زمستان از دلم بیرون نمی رفت
. و خانه ی تنگ و تاریک قلبم سرد و یخبندان باقی می ماند
روزهای سرد زمستان با آن بلاتکلیفی و انتظار، بسیار سخت و طاقت فرسا
romangram.com | @romangram_com