#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_474

هر روز با بادهای ولگرد

از خاطراتت بیرون بزنم

دیروز

بادها مرا کنار رودخانه ای بردند

که چشمم از آن آب نمی خورد

امروز

کنار درخت هایی که میوه هایش

دیگر پایبند جاذبه ای نیستند

پس آخرین سیبت را پوست بکن

به پوست انداختن هم عادت می کنم

می فهمی؟

سال هاست به همه چیز عادت کرده ام

و این بغض ها و بادها

چون قلاده ای بر گلویم

مرا این سو و آن سو می کشند

بی حرف به سمت اتاق پیمان به راه افتاد و نگاه مرا به دنبال خود کشید

...نگاه پر از حسرتم را .. رهایی عطا فقط به دست او و امضای او بند بود

... و او بی تفاوت و سنگدل


romangram.com | @romangram_com