#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_473
. و ندیدنش سنگین تر
دو روز در هفته که کلاس هایم با ساعت کاریم تداخل داشت پیمان اجازه
می داد بروم و بر گردم و از آن لحاظ هم خیالم راحت بود . با همه ی
خستگی و وقت کمی که داشتم با جدیت درسم را هم می خواندم و به
. هیچ وجه نمی خواستم از بقیه عقب بمانم
تازه از دانشگاه برگشته بودم و مشغول به انجام کارهای عقب مانده بودم
که ورود شخصی را حس کردم و سر بالا آوردم که با دیدن شهاب سرمدی
. نگاهم بی اراده خیره اش ماند : سلام
. سر تکان داد : می خوام پیمان رو ببینم
نگاهم را گرفتم و گوشی را برداشتم . از دیدنش غافلگیر شده بودم . چقدر
! سرد و مغرور
. پیمان که جواب داد گفتم : آقای سرمدی می خوان شما رو ببینند
. ــ بگو بیان داخل
. دوباره نگاهش کردم : بفرمایید
بی حرف به سمت اتاق پیمان به راه افتاد و نگاه مرا به دنبال خود کشید
...نگاه پر از حسرتم را .. رهایی عطا فقط به دست او و امضای او بند بود
... و او بی تفاوت و سنگدل
دیگر عادت کرده ام
romangram.com | @romangram_com