#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_472
پروا از آنچه فکرش را می کردم بهتر و راحت تر بود .
کار در شرکت پیمانِ
این خواهر و برادر با معرفت خیلی هوایم را داشتند و آنقدر به من محبت
می کردند که شرمنده شان بودم و همه ی سعیم این بود آنقدر خوب باشم
. که آن ها را از انتخاب و لطفشان پشیمان نکنم
روزها به سرعت می گذشت و به پایان سال نزدیک و نزدیک تر می شدیم
...سال نو از راه می رسید و هنوز درگیر پیدا کردن پول برای گرفتن وکیل
بودم پیمان قول داده بود مبلغ زیادی را به صورت وام در اختیارم قرار دهد
و بعدا از حقوقم کم کند اما شرکت در آن روزها درگیر حساب و کتاب پایان
سال بود و این امر به تعویق افتاده بود . این کمی دلگرمم کرده بود .. یک
بارقه ی امید.. گاهی امید ها ، هرچند کوچک و ناچیز و یا حتی دور چقدر
! دلت را سبک می کنند و زندگیت را راحت
همان اوایل که عطا تماس گرفته بود به او گفته بودم که در شرکت پیمان
مشغول شده ام و او نیز راضی به نظر می رسید با این حال سفارش هایش
نشان از دلنگرانی هایش می داد ، دلنگرانی هایی که از عشق بود و برای من
! هم شیرین بود هم دلگیر
هر بار صدایش را می شنیدم دلتنگ تراز قبل ، پریشان و افسرده می شدم
...با اینکه نبود هر روز علاقه و احساسم به او بیشتر می شد و غم نبودن
romangram.com | @romangram_com