#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_471
... که نمیشه نادیده ش گرفت ، من از پس خودم بر میام
. به سمت مادر رفتم تا کمکش کنم
عزت ادامه داد : اگه شد که چه بهتر نشد هم خودتو خسته نکن ... بالاخره
.یه لقمه بخور و نمیر در میاد که تو نیاز به کار نداشته باشی
ِس یک شباهت
حوصله ی این تعارفات را نداشتم . دلم گرفته بود ... با ح
. ...شباهت چشمان رها به عطا
شام را با همه ی خوشمزگی اش بی میل و در سکوت خوردم و خیلی زود
به اتاقم رفتم . آن چند روز اصلا نگاهی به کتاب و جزواتم نیانداخته بودم
.هر چند بی حوصله بودم سعی کردم کمی مرور کنم اما نمی شد . تصویر
. عطا پر رنگ تر از همیشه مقابل دیدگانم نشسته بود
دراز کشیدم و خیره به سقف ماندم ... عاقبِت عطا چه می شد ؟
منصفانه بود که با خودم فکر می کردم " کاش قبل از اینکه دل بدهم به
! بند گرفتار می شد نه الان که دل دادم و این همه به خاطرش آشفته حالم
"
نمی دانم ! شاید هم حق با من بود ... شاید هم نه .... اما این را خوب می
ِر دلبستگی بود و بی چارگی
. دانم که آن احساسات همه از زج
romangram.com | @romangram_com