#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_470

چشمان رها دلم را بی تاب کرده بود چشمانی کشیده و مخمور . بی حوصله

حوله را آویختم و به آشپز خانه رفتم که با عزت رو به رو شدم . روز به

. روز سر حال تر و قبراق تر می شد

. ــ سلام

ِر بابا ... خسته نباشی

. لبخند بر لب نشاند : سلام دخت

!"روز به روز مهربان تر هم می شد ! ظاهرا

. ــ ممنون

ــ بازم دنبال کار بودی ؟

نگاهم به مامان بود که آبگوشت خوش عطر و خوش رنگ را در کاسه های

چینی گلدار می کشید ... عطر خوش ریحان و نان تازه اشتها برانگیز بود

. ....در همان حال گفتم : آره

ــ من که می گم بی خیال شو ... بچسب به درست... خدا رو شکر حالا که

. من سر کار هستم و نیازی به کار کردن تو نیست

عجب نفسش از جای گرم بیرون می آمد ! در آمدش به کجای آن زندگی

درب و داغان می رسید که من هم بخواهم سر بارش شوم ؟

. تیز و برنده جواب ندادم . فقط به حرمت مادر

ــ ممنون . اما شما خودتونم خرجتون زیاده ... بچه ها نیاز های زیادی دارن


romangram.com | @romangram_com