#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_469
به ناچار بیرون رفتم و رها که دم در آشپزخانه ایستاده بود با خوشحالی به
سویم دوید . نمی توانستم آغوش کوچکش را نادیده بگیرم با همان دست
و صورت خیس بغلش کردم و بوسیدم .. می دانستم خوشش نمی آید :
!!! آبجیییی
. خندیدم : جون آبجی
. با حرص گفت : صورتمو خیس کردی
.بر زمین گذاشتمش و حوله ام را برداشتم تا صورتم را خشک کنم
. ــ خودت پریدی بغلم
اخم در هم کشید ... این بچه چقدر شبیه عطا بود ! دلم برایش لرزید
مقابلش نشستم اجزای صورتش را مشتاقانه از نظر گذراندم : الان با من
قهری ؟
. با شیطنت نگاهم کرد : اگه واسه ام پاستیل بخری نه
. گونه اش را محکم کشیدم : باشه شکمو.. برو از تو کیفم بردار
... ذوق کرد : آخ جون
صورتم را بوسید و به اتاقم رفت . به دنیای بچگی و توقعات کوچکش
لبخند زدم ... بچگی من زیبا نبود اما باز هم با خود گفتم " ای کاش هیچ
. وقت بزرگ نمی شدم
"
romangram.com | @romangram_com