#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_468
شیر آب را بستم و نگاهی به چهره ی خیسم انداختم ... به نظرم آمد
صورتم لاغر شده و زیر چشمانم کمی گود افتاده و این چهره ام را خسته
نشان می داد . موهایم را باز کردم و محکمتر از پیش با کش بستم و دستم
را دوباره شستم قبل از خروج از دستشویی صدای پچ پچ گونه ای به
گوشم رسید ... گوش تیز کردم ، تشخیص صدای عزت سخت نبود ، عجیب
بود که متوجه حضورش در خانه نشده بودم . پس دلیل سکوت بچه ها
. حضور او بود
ــ الان نمی خوای بهش بگی ؟
... صدای مادر را شنیدم : معلومه که نه ! اصلا نمی خوام بگم
ــ نمی خوای بگی ؟؟
صدای مادر به تعجب نشست : بچه شدی ؟فکر می کنی باید بگم ؟
! ــ خب چرا که نه ؟ موقعیت به اون خوبی
!ــ اونوقت جواب عطا رو کی می خواد بده ؟؟ به این اصلا فکر نکردی نه ؟
اخم هایم در هم رفت ، آن ها در چه مورد با هم صحبت می کردند ؟
ــ مامان کو آبجی ریحانه ؟
صدای رها بود که به گفتگوی آن ها پایان داد و ذهن مرا درگیر تر از آن که
. بود کرد
. ــ الان میاد مادر ... رفت دستشو بشوره
romangram.com | @romangram_com