#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_467
به مناسبت یافتن کار جدید برای بچه ها بستنی خریدم ... هوا سرد بود اما
بچه ها بستنی را بیش از هر چیز دوست داشتند حتی در آن سرمای شدید
.
با ورودم به خانه با مادر رو به رو شدم ، با دیدن ظاهر خسته و پکرم
. لبخند دل گرم کننده ای زد خسته نباشی مادر
.کیفم را از شانه برداشتم : سلامت باشی مامان خانوم
. ظرف بستنی را به دستش دادم : این هم شیرینی یه کار خوب
. چهره اش از هم باز شد و لبخند زد : کار پیدا کردی ؟ خدا رو شکر
لبخندش را بی جواب نگذاشتم و صورتش را بوسیدم :آره خدا رو شکر ...
... پیش یکی از آشنا های عطا
.... ــ الحمد لله ... ان شاالله که خیر باشه مادر
. ــ ان شاالله
. ــ دست و صورتتو آبی بزن بیا دارم سفره می ندازم
نگاهی به ساعت انداختم ، کی آن همه وقت گذشته بود ؟
. ــ چشم الان میام
. او به آشپز خانه رفت و من به اتاقم
پس از تعویض لباس به دستشویی رفتم و آبی به سرو صورتم زدم چه
.عجب بچه ها ساکت بودند و خبری از شیطنت های پر سرو صداشان نبود
romangram.com | @romangram_com