#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_466
. حتما راضی بود و کار کردن در کنار پریا و پیمان مشکلی نداشت
لبخندم را مهار کردم : کی بهتر از شما ؟ !خیلی خوشحالم پریا جون.. نمی
دونی چه لطف بزرگی به من کردی ... امیدوارم بتونم جواب خوبی و
. اعتمادتونو بدم
لبخند زد : به وقت نیاز باید به فکر هم باشیم ..من کاری نکردم .. خواست
خدا بود که اتفاقی متوجه بشم که تو دنبال کار می گردی... . خوشحالم
. که موافقی
نمی دانستم چگونه متوجه شده ؛ مهم هم نبود . خودش هم اشاره ای
. نکرد
دقایقی دیگر نزد او ماندم و نکاتی در مورد کاری که باید انجام می دادم را
یاد آور شد و راه کار نشانم داد . کار سختی نبود و می توانستم به خوبی
انجام دهم فقط از نظر زمانی مشکل داشتم که نمی توانستم به موقع به
کلاس هایم برسم ... باید از هشت صبح به شرکت می رفتم تا ساعت سه
. عصر . باید با او یا برارشحبت می کردم
از دفتر پیمان بیرون آمدم . هرچند ذهنم درگیر وقت کلاس هایم بود اما
خوشحال بودم که کاری با آن موقعیت و حقوق خیلی خوب پیدا شده و از
دردسر دنبال کار گشتن راحت شدم و می توانم باز هم کمک خرج مادر
. شوم و هم شهریه ی دانشگاه را هم تهیه کنم
romangram.com | @romangram_com