#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_463

.

! ــ ای بی معرفت

اخم هایم در هم رفت، چرا باید حتما می شناختم ؟

ــ می تونم ببینمت ؟

نگاهم را به شیشه ی غبار گرفته ی سمت راستم انداختم . هنوز در ذهنم به

دنبال آشنایی به نام پریا می گشتم و او می خواست مرا ببیند ؟

. ــ گفتم که به خاطر نمیارمتون

... ــ ای بابا.. ریحانه منم ! پریا ... خواهر پیمان ، دوست عطا

کمی به ذهن پریشانم فشار آوردم و به خاطر آوردم ... آن تفریح به یاد

ماندنی که با عطا به باغ آن ها رفته بودیم ... بعد از آن دیگر با او و شیلا

تماسی نداشتم و طبیعی بود که در ذهنم کمرنگ یا حتی بی رنگ شده

. باشند

... ــ ای وای ببخشید پریا خانوم ! شرمنده م ... اونقدر ذهنم درگیره که

به میان حرفم آمد : بمیرم الهی ... اینقدر براش غصه خوردم ... واقعا

. متاسفم ریحانه جون

... ــ ممنونم

ــ ان شا الله همه چی درست میشه .... نگفتی کی میتونم ببینمت ؟

این قرار ملاقات ناگهانی برای چه بود ؟


romangram.com | @romangram_com