#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_462
به ایستگاه رسیدم و منتظر اتوبوس ماندم . چقدر ذهنم درگیر بود ...
نگاهم به آسمان ابری بود .. چقدر دلم آرامش می خواست . آرامشی که
نمی دانستم باید کجا به دنبالش باشم . آرامشی که می گویند داشتنش در
گروی داشتن خداست ! من که خدا را داشتم ! خدارا داشتم و باز هم گاهی
بی پناه بودم .. نمی دانم شاید هم همین خودش بی خدایی بود !وقتی خدا
را داری دیگر بی پناهی نباید راهی به ذهنت داشته باشد . هر چند در ظاهر
... تنها باشی و گرفتار ! هر چند آشفته و پریشان
دوباره لرزش گوشی را حس کردم ... نمی دانستم این بار حسم به من
دروغ می گوید ... حواسم پرت رسیدن اتوبوس واحد شد . گوشی را
بیرون آوردم و بی آنکه بار دیگر به صفحه ی گوشی نگاه کنم پاسخ دادم
. بالاخره که باید می گفتم . پاسخ ندادنم بیشتر نگرانش می کرد
. ــ سلام
. ــ سلام ریحانه خانوم
. عطا نبود ! صدای یک زن
ــ شما ؟
. ــ پریا هستم
پریا ؟ !از پله ی اتوبوس بالا رفتم . بوی بد سیگار در بینی ام پیچید ، نفسم
را حبس کردم و به سمت اولین صندلی خالی رفتم و نشستم : به جا نمیارم
romangram.com | @romangram_com