#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_461
. شدند
با وجودی که کار کردن در مطب را بیشتر از هر مکان دیگری دوست داشتم
اما نمی توانستم در نبود او بی کار و بی خیال باشم . خصوصا که عطا هم
نبود و اوضاع حسابی سخت می گذشت و می دانستم مادر هم مثل سابق
دست و دل کار کردن ندارد ، باید تکیه گاهش می شدم ... هرچند من تکیه
! گاهی بودم که خودش نیاز به تکیه کردن داشت
باز هم شروع به گشتن کردم . به هر جایی سر می کشیدم اما همه آن
نبودند که نشان می دادند . کار کردن برای دختری مثل من که به خیلی از
. مسائل پایبند بود سخت بود . سخت تر از چیزی که بتوان فکرش را کرد
خسته و کلافه در خیابان به سمت ایستگاه واحد می رفتم که گوشی در
جیبم لرزید . بر خلاف چند روز پش دیگر مایل نبودم عطا تماس بگیرد و
من حامل آن خبر بد باشم . آن خبر یعنی نا امیدی ! گوشی را بیرون آوردم
و نگاهش کردم . حسم به من دروغ نگفته بود . عطا بود . چشمان خسته
... ام را بستم .. خدایا
... خدایی کن
" ! سر به آسمان ساییدم"
آنقدر برای جواب دادن تعلل کردم که تماس قطع شد . با ناراحتی گوشی را
... به جیبم بر گرداندم . بیچاره عطا
romangram.com | @romangram_com