#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_460
... بیان بندر
. ــ منم اگه درس نداشته باشم حتما خدمت می رسم
عمه ابروهای نازکش را در هم کشید : وا ... تو خوبه که فقط به فکر درس
... و مشقی همه ش
عرفان باز هم مهربانانه گفت : ان شاالله که اونموقع سرتون خلوت تر باشه
. و بیاید
. حوصله ی عمه را بیش از این نداشتم . لب فرو بستم
... عرفان گفت: بریم مادر
. و رو به من گفت : باز هم ببخشید مزاحم شدم
. ــ خواهش می کنم ... بفرمایید
.... عمه گفت : یه کم به اون چشمای نازت استراحت بده دختر
لبخندش مهربان بود ، طرحی هم به لبهای من زد . آخر نفهمیدم این زن تلخ
! است یا شیرین
! ــ چشم
!! آن ها که رفتند در را بستم . عرفان می دانست و عمه نه ؟
مهمانان عازم رفتن شدند ، با سفارش بسیار برای اینکه حتما باید دعوتشان
را برای شرکت در عروسی الهام بپذیریم و به جنوب برویم ، تنها چیزی که
حس و حالش در ما نبود ، با این حال تعارفاتی رد و بدل شد و آن ها راهی
romangram.com | @romangram_com