#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_459

. صدایم گرفته بود : مشکل بزرگتر از اونیه که بشه به راحتی حلش کرد

ــ دیه ؟

رها همه چیز را گفته بود ؟ !! مثلا خواسته بودیم بچه ها از اتفاقات بویی

!نبرند ؟

. سر تکان دادم

نفس گرفت : نمیشه رضایتشون رو جلب کرد ؟

.... ــ به هیچ صراطی مستقیم نیستند... دیه هم که قادر نیستیم بپردازیم

لب گشود که چیزی بگوید که ورود ناگهانی عمه جان رشته ی کلامش را

برید : عه وا .. عرفان جان اینجایی مادر ؟

. و نگاه خندان و مشکوش را بین من و پسرش به گردش در آورد

عرفان با لحنی نسبتا دستپاچه گفت : داشتم برای این چند روز که زحمت

. دادیم تشکر می کردم

! چهره ام همچنان در هم بود : خواهش می کنم . منزل خودتونه

... عمه گفت : ریحانه که همه ش سرش تو کتاب بود این چند روز

. زیر لب گفتم : ببخشید .. همه ش امتحان داشتم

عرفان با لحنی دلجویانه گفت: ما بد موقع مزاحم شدیم .. ان شاالله

. عروسی الهام تشریف بیارید جبران می کنیم

عمه گفت : هم زری هم آقا عزت قول دادند که حتما حتما برای عروسی


romangram.com | @romangram_com