#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_458

. حتی سعی نکردم لبخند بزنم : کجا به سلامتی ؟ در خدمتیم

. لبخند زد : فردا راهی میشیم

. اگر بگویم خوشحال نشدم دروغ گفتم

. تعارف بی خود هم نکردم : متاسفم اگه مهمان نواز نبودم

تکیه اش را برداشت و راست ایستاد : اجازه هست بیام تو ؟

. بی میل بفرما زدم : خواهش می کنم

. به درون آمد : می دونم تو شرایط بدی مزاحمتون شدیم

چشمهایم با کنجکاوی به رویش خیره ماند . منظورش چه بود ؟

به سمت پنجره رفت و پرده را پس زد ، در حالی که بیرون را نگاه می کرد

! گفت : برای اتفاقی که برای عموت افتاده متاسفم

نگاهم به دهانش خشک شد . او می دانست ؟

. برخاستم

... پرده را رها کرد : راستش رها یه چیزایی گفت

. نگاه کلافه ام را گرفتم

ــ ظاهرا دوست نداشتید در موردش حرفی بزنید اما همه تون تو یه غم

! عجیب دست و پا می زنید .. و بیشتر از همه تو

. حرفی نداشتم در جوابش به زبان بیاورم

ــ کمکی از دست ما بر میاد ؟


romangram.com | @romangram_com