#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_457
جان خسته بال بسته در کنارت روز و شب
کنون که تو را دل بهانه گرفته هوای دعای شبانه گرفته
بمان که صفایت چو کوه وفایت به سینه ی من آشیانه گرفته
تمام دقایق چشمم به گوشی تلفن همراهم بود که شاید عطا تماس بگیرد اما
دو روز گذشت و از او خبری نشد و من کلافه و سر در گم به فکر چاره ای
. برای نجات دادن او بودم ... اما به تنها جایی که می رسیدم بن بست بود
بودن عرفان در خانه معذبم می کرد . او صمیمی بر خورد می کرد و بسیار
راحت بود من اما راحت نبودم . دلم آرامش قبل را می خواست . اتاق
خودم را ! تنهایی و فکر کردن به عطا ! خاطره های قشنگی که می توانست
خیلی قشنگتر از آن که بود باشد ... افسوس که من نخواستم ... من
نگذاشتم.. من مانع بودم ! هر وقت بهیاد سماجت هایش برای محبت کردن
و سردی های خودم می افتادم دلم می گرفت و بارش اشک هایم بی اراده
! می شد
! ــ ریحانه خانوم ما رفتنی شدیما ! آخرم ما رو درست تحویل نگرفتی
نگاهم را از صفحه ی کتاب گرفتم و به عرفان که به چهارچوب در تکیه
. داده بود نگاه کردم . چه بد که در اتاق را باز گذاشته بودم
romangram.com | @romangram_com