#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_456

. پیش رفتم : سلام خانوم

. چهره اش سرد بود اما آن را به لبخندی آراست : سلام دخترم ... بفرمایید

... ـ با خانواده ی صداقت کار داشتم ... شما خبر دارید تشریف دارند یا

با کنجکاوی پرسید : فامیلشون هستی دخترم ؟

... ــ نه خانوم

دیگر به کنجکاوی نشسته در نگاهش بهایی نداد : یک ماهی میشه از ایران

. رفتند . بعد از فوت خانومشون دیگه نموندند

ِم ناامیدی نشست : یعنی ... بر نمی گردند ؟

نگاهم به غ

کلیدش را در کیفش گذاشت : نمی دونم ... والا من بیشتر از این خبر ندارم

.

بی حس و حال تشکر کردم و خلاف جهت مسیر او به راه افتادم ... این هم

از شانس ما ! چطور می توانستم این خبر را به عطا بدهم ؟

اشک و آهم هردو با هم بی قرارند روز و شب

جان خسته بال بسته در کنارت روز و شب

تو نور خدایی نشان وفایی بدون تو دل را کجا ببرم

به مجلس یاران به جمع عزیزان اگر تو نباشی چرا ببرم

اشک و آهم هردو با هم بی قرارند روز و شب


romangram.com | @romangram_com